ویارنوشت 73 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
همه چیز شاید آن روز تمام می شود که خاطره اش را برایم تعریف می کنی
ویارنوشت 74 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
می گمش : sms ام بهت نمی رسه... نمی دونم چرا... می گه : داری می میری! می گم : شایدم قراره زلزله بیاد ! یعنی اسکول بودنو تموم کردیم ما!
ویارنوشت 75 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
چیست این نامش خدایا ؟ آزمایش است اگر ، خونم به جوش آمد! نتیجه اش را بگو!
ویارنوشت 76 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
یک نفر مرا ریاضیات بیاموزاند! می خواهم «روابط» را توی فرمول ها جایگزین کنم. می خواهم ببینم آیا می شود جرم « حرف » ها را اندازه گرفت ؟ می خواهم ببینم به ازای چقدر « نگاه » ، حجم حرف ها دو برابر می شود ؟ اصلا رابطه ای هست میان این ها ؟ می خواهم ببینم دلتای روابط ، به ازای چه مقادیری « تعریف نشده » است...
ویارنوشت 77 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
چه تلخ ها! اینکه وقتی می خوای یکیو با بدجنسی فریبش بدی و اشکشو در بیاری ، خودتم جدی جدی غصه ت بگیره و اشکت دربیاد!دقایقی بعد هم زااار بزنی
ویارنوشت 78 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
"پ" در حال سیگار روشن کردن پشت فرمون از پشت می زنه به یارو.پسره با عصبانیت از ماشین پیاده می شه میاد سمت "پ". در حین دعوا که کی مقصره و کی نباید ترمز می کرد و کی باید ترمز می کرد ، هردو می زنن زیر خنده. "م" که سرش خورده به شیشه ی ماشین و تا اینجای کار لال شده می گه : چه حس خوبی داشت! می گم : احمق! م...
ویارنوشت 79 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
نگو که نمی توانم دیگر. نگو که عاقبت به دست آزادی خود اسیر می شویم ، عکسمان را توی فنجان های چای هرروزه می بینیم و حرف های روزمره می زنیم. می خندیم. شاد می شویم و یادمان می رود حساب شمارش قدم هایمان. نگو که هنوز منتظر می شویم.هنوز مستاصل و ناچار. هنوز برای هرروزمان مهلت های تلف شده تمدید می کنیم. که ...
ویارنوشت 80 - بازگشت - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
این ابرهای تیره که بگذشته ست بر موج های سبز کف آلوده ، جان مرا به درد چه فرساید روحم اگر نمی کُند آسوده ؟ پ.ن : ..."زین پس به زخم کهنه نمک پاشد" پ.ن ۲: شاملو
ویارنوشت 81 - از این بالا - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
این مرد را هرروز می بینم. هر روز غروب که می شود حوالی ساعت ۸ توی پارک پیدایش می شود. هرروز می بینمش و هرچند از نماهای مختلف ، اما می شناسمش. دیگر حتی می دانم چطور راه می رود. سر و وضعش عادی و معمولی است. روی نیمکت که می نشیند ، اول از همه ، نگاهی به آسمان می اندازد، بعد دست هایش را به هم فشار می دهد...
ویارنوشت 82 - تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 11:37
این روزها دست هایم توی هوا انگار که میوه های کال را جستجو می کند. انگار گم شده باشم ، من در چیزی یا چیزی در من. دست هایم بالا می رود ، بالای بالا و آن بالا انگار فقط احتمال لمس میوه هاست... فرازم را نمی بینم. هیچ کس فراز سرش را ، اگر دستش نرسد ، نمی بیند. زیر این درخت وزش باد هم تنها سایه های امن را...