این مرد را هرروز می بینم. هر روز غروب که می شود حوالی ساعت ۸ توی پارک پیدایش می شود. هرروز می بینمش و هرچند از نماهای مختلف ، اما می شناسمش. دیگر حتی می دانم چطور راه می رود. سر و وضعش عادی و معمولی است. روی نیمکت که می نشیند ، اول از همه ، نگاهی به آسمان می اندازد، بعد دست هایش را به هم فشار می دهد، این طرف و آن طرف را نگاه می کند و بعد عینک آفتابی اش را از توی جیب کتش در می آورد و می زند به چشم هایش.
برچسب:
نویسنده: سپیده کمالی
تاريخ: پنجشنبه
1 دی
1401 ساعت: 11:37