این روزها دست هایم توی هوا انگار که میوه های کال را جستجو می کند. انگار گم شده باشم ، من در چیزی یا چیزی در من. دست هایم بالا می رود ، بالای بالا و آن بالا انگار فقط احتمال لمس میوه هاست... فرازم را نمی بینم. هیچ کس فراز سرش را ، اگر دستش نرسد ، نمی بیند. زیر این درخت وزش باد هم تنها سایه های امن را می لرزاند.همه چیز به گونه ی ناچاریست. چشمانم تنها شاخه های خشک را می بیند که خنجرگونه توی افتاب فرو می روند.
برچسب:
نویسنده: سپیده کمالی
تاريخ: پنجشنبه
1 دی
1401 ساعت: 11:37