نگو که نمی توانم دیگر. نگو که عاقبت به دست آزادی خود اسیر می شویم ، عکسمان را توی فنجان های چای هرروزه می بینیم و حرف های روزمره می زنیم. می خندیم. شاد می شویم و یادمان می رود حساب شمارش قدم هایمان. نگو که هنوز منتظر می شویم.هنوز مستاصل و ناچار. هنوز برای هرروزمان مهلت های تلف شده تمدید می کنیم. که هنوز با عقده های کورمان گل یا پوچ بازی می کنیم و برنده هایمان را برای هم پیش بینی می کنیم. که توی خواب هم حتی راه می رویم ، حرف می زنیم ، می خندیم، اما خواب
برچسب:
نویسنده: سپیده کمالی
تاريخ: پنجشنبه
1 دی
1401 ساعت: 11:37